top of page

شعری از هارون بهیار

Updated: Mar 11, 2024


چنین‌که می‌خورد این‌روزها زمان به زمین

فرود آمده‌ای باز از آسمان به زمین

تو مثل آب حیاتی، دگر بخار نشو

برای آنکه نمیرد جهان بمان به زمین

مبار ابر عبوسِ غم‌اش به خانه‌ی من

برو که اشک نریزم چو ناودان به زمین

از آن‌زمان که تو رفتی به آسمان، انگار-

شبیهِ اشک خودش خورده این جوان به زمین

از آن‌زمان که تو رفتی، نخورده‌ام دیگر-

چنان‌که باد نخورده‌ست آب و نان به زمین

بیا که سبز شود این کویر، باران‌ام!

ببخش با نفسِ گرمِ خویش جان به زمین

قرار بود گلم! سایه ی سرم باشی

چنان‌که ابر دمش گرم سایه‌بان به زمین

مگیر خرده، که با یک نگاه نابودم

نمی‌دهد که قیامت دمی امان به زمین

کسی که گرم به حالم گریست، باران بود!؟

نه! مرغ‌های هوا ریخت اشکِ شان به زمین

تن‌ام شیار شد از بس مرا زدند به فحش

شبیه بیل که زد زخم با زبان به زمین

به این نتیجه رسیدم پس از نگاهت که

بدونِ عشق به سر می‌خورد جهان به زمین


 
 
 

Comments


bottom of page