طنز جالب
- نویسنده: مدیر سایت

- Mar 22, 2024
- 1 min read

در زمان قدیم با یک شاه
بذلهگویی سیاه شد همراه
میشدند از هرات زیْ کابل
دست و پای از پیادهرفتن شُل
شاهْ شادان که بذلهگو به هنر
میبرد از میانه رنجِ سفر
وسطِ راه، روی دشت و دمن
کاروان بود گرم در رفتن
همدران دشتِ تفته و سوزان
کنغُزی تیره بود گُهغلتان
بردنِ بار و هم سپردنِ راه
رنگِ او بیشتر نموده سیاه
روز چون رُخ سیاه، مسکین را
غلت میداد گویِ سرگین را
شاه با استفاده از فرصت
سمت آن بذلهگو نمود جهت
کای سیه! چیست این که غلتانی؟
بهر ما گوی اگر که میدانی
بذلهگو را، که بود مردِ حساب
بنگر تا چه خوب گفت جواب:
سرورم! خود به جای فرمودید
نیست در گفتهٔ شما تردید
لیک آن چیز را که غلتانم
باشد امشب غذای سُلطانم
زین سخن سخت قهر شد سلطان
گفت ای سفلهطینتِ نادان
بیادب! میکَشم گُهت را من
چون به کابل رسیم فردا، من
عاقبت کاروان به شهر رسید
شاه را وقت خشم و قهر رسید
شاه تا رفت کارْ زار کند
فکر شلاق و چوب و دار کند
بذلهگو برد خدمتِ سلطان
یک ترازو و نیز یک قلیان
گفت بادا دراز، بحرِ کرم!
عمرِ پربارِ قبلهٔ عالم
گفته بودید میکَشید گُهم
آمدم تا به یاد تان بدهم
این ترازو و نیز این قلیان
گُه بر این میکشید یا بر آن؟
گرچه گردید بد رقم ماتش
شاه بگذشت از مجازاتش
انجینیر اکرام بسیم





.png)



Comments