طنزی جالب
- نویسنده: مدیر سایت

- Mar 25, 2024
- 1 min read

انجینیر اکرام بسیم
راویان گویند در ملکِ وجود
رادمردی بود و یک دستش نبود
کار کردن بهر او دشوار بود
دایماً زین وضع در آزار بود
عاقبت زین وضع بد آمد به تنگ
ریخت یک برنامه را با خویش، رنگ
از برای خودکشی طرحی فگند
رفت روی قلهٔ کوهی بلند
تا بیندازد به پایین خویش را
ختم بخشد غصه و تشویش را
داشت میانداخت خود را، ناگهان
صحنهای بشکوه داد او را تکان
دید مردی را که در پایین کوه
میکند پیوسته رقصی با شکوه
مرد میپیچید و میرقصید مست
گرچه بر پیکر نبودش هیچ دست
گفت با خود من که یکدستم، ببین
میکشم خود را به خواری اینچنین
او دو دستش قطع و هی بیعیب و نقص
میکند اینقدر موزون از چه رقص!؟
رفت پایین تا بپرسد علتش
تا رهاند این مگر از ذلتش
لنگلنگان پیش آن خوشدل رسید
آه سردی از دل پرخون کشید
گفت: ای عیارمرد نازنین
میشود آرام گیری بر زمین؟
من که یک دستم نباشد بر تنم
گشته در سر ایدهٔ خودکشتنم
تو نداری هیچ دستی گرچه، باز
رقص داری مست و رشکانگیز و ناز
گفت: ای مجنون بود رقصم کجا!
من که هستم بدتر از تو بینوا
خستهام زین رقصِ ناموزونِ خویش
نیست دستی تا بخارم کون خویش
+ آنچه را خواندید یک حکایت فولکلور بود، ما تنها به نظمش درآوردیم.





.png)



Comments