top of page

فریاد، شعری از نادم وصف حال الحال

Oct 11, 2023
1 min read

بر باد فنا رفت خدایا وطن من

این شأن من وخانه هر هموطن من

از فتنه و آشوب که بر پاست درین خاک

ویران شده این مورث آن بت شکن من

از کرده هر بی پدری سوخت خدایا

این خاک نیاکان که بود گلشن من

یک توده ویرانه شده ملک و دیارم

نه سقف و نه طاقیست به بیت الحزن من

نه مکتب ونه درس ونه تعلیم ومعلم

نه فرد وقاریست باین انجمن من

نه عزت ونه شوکت ونه رحم ومروت

ای وای بحال من غمدیده هر هموطن من

آن دشمن دیرین و دگر ها همه یکجا

صد تیر بینداخت بقصد شکن من

فرض است برادر به همه حفظ نوامیس

یارب برسان گوش کسانرا سخن من

تا گشته مهاجر همه ابنائی وطن وای

صد وای بحال من وبر این چمن من

در کمپ مهاجر چقدر زجر وزبونست

فریاد بر آرند که کجا شد مسکن من

ترکیده کف پا و فسرده دل شان بین

صد زخم زبان بر دل شان وبدن من

بیگانه بر آنچه که نوازد بحیل او

آخر بزند چنگ ستم در یخن من

«نادم» نه ترا دوست و برادر نه وطن دار

بر خویش میندیش که دوزد کفن من


 
 
 

Comments


bottom of page