چند دوبیتی از سید قاسم هجران
سوخت یارب جان من در آتش و درمان نیافت
مغز سرم پوچ گردید و سرم سامان نیافت
صد بلای روزگار در گردش از دور وبرم
صد بلا را دفع کردم رنج من پایان نیافت
چشم را از گریه ها خونبار میکردم نشد
آه وناله و فغان بسیار میکردم نشد
رنگ و رویم زرد و زار است از غمت
دل را از کار عشق بیکار میکردم نشد
فلک از آه سردم خیره گردید
زمین از خون قلبم تیره گردید
فلک در گوش من آهسته میگفت
تو را نام ونشانت شهره گردید








Comments