top of page

کتل‌های لهجهء من تا زبان درسی استادغلامحیدریگانه



کتل‌های لهجهء من تا زبان درسی

*

*

درامد

شماری از این کتل‌ها شاید بسته به آرایش مطالب در کتب درسی باشد؛ اما بیشترین گردنه‌ها به تفاوت لهجه با متن درسی و نیز به روش آموزگاران می‌رسد.

می‌توان گفت که وضعیت ما و مکتب و معلمان ما را در آن زمان، میانگین آگاهی بیست ملیون جمعیت کشورمان تعیین کرده بود. اما درحال حاضر که هم به‌لحاظ آگاهی و هم از نظر کمی، نفوس ما به برتری‌های چشم‌گیری دست یافته، انتظار این است که از رنج کودکان در مکاتب بسیار کاسته گردد. پس، باید بومی‌سازی آموزش و تدریس و توضیح به لهجهء محلی و زبان مادری از جانب آموزگاران حرفه‌ای را نخستین حق هر کودک افغانستان به‌شمار آوریم.

*

هراس‌ها و فرمان‌ها

وقتی به آن تجربه‌های مردافکن شش دهه پیش بازمی‌گردم، حیرت‌زده می‌شوم که چه‌گونه تردیدهای محلی در پذیریش مکتب دولتی و هراس آنان از برخورد‌های رسمی در خون و حس کودکانهء من جاری بوده است. پیش از آن‌که دقیقا متوجه شوم «کار حکومت را کسی نمی‌فهمه» یا «مال دولت، ناجوری داره، اما مرگ نداره»، یعنی چه، روح این وجیزه‌های مردمی در رفتار من نسبت به کتاب و معلم و مکتب وجود مادی یافته بود.

اصلا گفته‌های معلم و کتاب در ذهن کودکانهء من پیش از همه چیزی، "فرمان" شمرده می‌شد و به‌گونهء مبهمی حس می‌کردم که کار شاگرد خوب، اطاعت مؤدبانه است.

*

فاصلهء لهجه و رسمیات

به‌جز پریشانی و تفاوت کلمه‌ها و عبارات کتاب درسی از لهجهء محلی ما، شاید فرق اندکی که در لباس و گفتار معلمان (به‌عنوان نماینده رسمیات) نسبت به لباس و لهجهء (ناکتابی و فاقد شأن رسمی) ما وجود داشت، هم حسی تولید می‌کرد که بی‎‌هیچ تردید و پرسش از معنای نوشته‌ها و گفته‌ها، همه آنها در ذهن من قطعی و معقول جلوه کنند.

معلمان مهربان و شریف ما هم از جای بسیار دوری نیامده بودند، ولی بازهم کلام و سکنات و حرکاتشان متفاوت بود. شماری از تفاوت‌هایی که به یادم مانده و در آن زمان به‌نظرم هولناک می‌آمد و برتری آنها را نسبت به لهجهء ما در فهم هفت‌سالگی‌ام مسلم می نمود اینهاست:

ما می‌پرسیدیم: به‌چه؟

معلمان می‌پرسیدند: چرا؟

ما می‌گفتیم: جغل.

آن‌ها می‌گفتند: کالا.

ما می‌گفتیم: ناجو

آن‌ها می‌گفتند: مریض.


ما یکدیگر را «تو» صدا می‌کردیم و آن‌ها به یکدیگر «شما» خطاب می‌کردند.

درس، فهمیدنی نبود؛ اما می‌توانستی با تخیل کودکانه‌ات آن را طوری توجیه کنی که متفاوت از فضای دهاتی تو و مناسب با جهان برتر مکتب و رسمیات باشد. اصلا درس، امانتی بود که باید آن را می‌گرفتی و روزی هم واپس به دستگاه، یعنی مکتب می‌سپردی.

*

سرعت مرچ

در کتاب صنف اول می‌خواندیم:

«ساچ بال دارد.»

«مرچ تند است.»

تصویر «ساچ» و «مرچ» آمده بود. آما من نه کلمهء «ساچ» را شنیده بودم و نه هرگز واژهء «مرچ» را. «ساچ» را کم‌وبیش، «سار» دانستم؛ اما «مرچ» به‌هیچ صورتی، روی آشنایی نمی‌داد. صفت «تند» و نامأنوس مرچ را بی‌هیچ تردیدی «سریع» فهمیدم. مرچ را در تصویر هم نشناختم. در باغچهء عمویم که ارباب و جهان‌دیده بود، نعنا و سیر و بادنجان ... وجود داشت؛ اما مرچ نه. البته، سال‌ها بعد، فهمیدم که مرچ همان پلپل بود که سوداگران ما سودهء آن را در شیشه‌های بسته‌بندی شده از شهر می‌آوردند؛ اما گرد پلپل کجا و «تندی» کجا و هیئت آن تصویر کجا!

به‌هرحال، همین درس یکی از جالب‌ترین‌ها برای تخیل کودکانهء من بود و بسیار مایهء تعجب و هیجان می‌شد؛ زیرا می‌دیدم که «ساچ» (احتمالا: سار) بال دارد؛ ولی این اعجوبهء بی‌بال، یعنی «مرچ» از «ساچ» سریعتر است!

*

روی او موی دارد

در درس دیگری می‌خواندیم

«روی او موی دارد.»

«گاو او یوغ دارد.»

«او یک یابو دارد.»

تصویر این صفحهء کتاب، مرد بزرگ‌سالی را با ریش انبوه و دو گاوی که یوغی بر گردن داشتند نشان می‌داد و در گوشه‌یی تصویر یابوی کوچکی هم به چشم می‌خورد.

این درس نیز مثل بسیاری از درس‌های دیگر مرا گیج می‌کرد؛ هم جملهء «روی او موی دارد.» و هم جملهء "گاو او یوغ دارد". به‌نظرم ناآشنا بود.

من در روی «او» ریش می‌دیدم؛ اما کتاب گفته بود «روی او موی دارد.» و نمی‌توانستم موی و ریش را در صورتش ازهم تشخیص کنم، ولی، یقین داشتم که معلم ما این تشخیص را دارد.

به‌هرحال، جملهٔ اول، تلقین می‌کرد که «او» یکی از مردان عجیب عالم است؛ زیرا که رویش به‌علاوه ریش، موی هم دارد؛ پس معلوم بود که همین استثنایی بودنش سبب شده تا عکسش را بگیرند و به ما نشان دهند.

البته، هر باری هم که پس‌سبقی‌ها را تکرار می‌کردم، این تخیلات و توجیهات، دامنه‌ی بیشتری می‌یافت و کم‌کم همهٔ جمله‌ها را به‌گونه‌یی باهم ربط «منطقی» می‌دادم.

*

گاوی که یوغ دارد

گفتم که «گاو او یوغ دارد» نیز عجیب بود. البته، «یوغ» از لهجهء محلی من خیلی بیگانه نبود و(بااحتیاط) می‌شد همان «جوغ» خودمان. اگرچه به این ترجمه‌ام هم یقین کامل نداشتم؛ اما تصویر یوغ بر گردن گاوها مرا جرأت می‌داد که نسبتا مطمئن باشم. در این جمله،«گاو» هم قدری حواسم را مختل می‌کرد. اگر به جای «گاو او...» می‌آمد:«گاوهای او یوغ دارد» شاید خیلی کارم آسانتر می‌شد.

از ابهام که بگذرم، می‌رسم به عجیب بودن جمله که خیلی هم می‌پسندیدمش. اول این که چنین جمله‌یی «گاو او یوغ دارد» تا آن زمان نشنیده بودم. و ناهشیارانه آن را که با اسپ و الاغ و ربط آنها به زین و پالان مقایسه می‌کردم و بیشتر متعجب می‌شدم.

می‌قهمیدم که اسپ گاهی زین دارد و گاهی ندارد. الاغ هم همین‌طور، گاهی پالان دارد و گاهی نه. اسپ و الاغ را با زین و پالان و بدون زین و پالان هم می‌توان سوار شد یا بار کرد و گفتن این‌که "اسپ زین دارد" و یا "الاغ پالان دارد"، قابل فهم است و گاهی هم فهمیدن این که اسپ یا الاغ مورد استفاده زین یا پالان دارد یا ندارد ضروری می‌شود.

رمز تازه بودن «گاو یوغ دارد» احتمالا این باشد که در مورد گاو و نسبتش با یوغ در هر لحظه، انتخابی وجود ندارد: در فصل کشت‌وکار، بدون یوغ نمی‌شود با گاو کار کرد و در بقیهء اوقات در هیچ کاری که به وسیلهء گاو می‌شود، نیازی به یوغ وجود ندارد.

اگرچه تردید اندکی که در مفهوم «یوغ» داشتم هم به دودلی‌هایم در فهم این جمله دامن می‌زد؛ اما بیشتر از همه استثنایی بودن مردی که در روی خود هم ریش داشت و هم موی، مرا قانع می‌ساخت که گاو او هم (شاید همیشه؟) یوغ داشته باشد؛ «کار حکومت را کسی نمی‌فهمد».

*

*

*


حیدر یگانه

 
 
 

Comments


bottom of page