یادی از صنفی مرحومم نور احمد اخگر
- نویسنده: مدیر سایت

- Oct 18, 2023
- 2 min read
امشب دلم برای کسی گریه میکند
با خاطرات همنفسی گریه میکند
یادی از صنفی مرحومم نور احمد اخگر
بیا یک قصه ی بشنو ز دهزاد
ز احوال عجیب آدمیزاد
که دوران جوانی بود و مکتب
همه هم صنفیان نیک و مودب
یکی از صنفیانم بود شاعر
که نور احمد به نام و شخص ماهر
به فن شاعری شیرین سخن بود
بسی سر شوخ و شیک و پیلتن بود
همیشه خنده بر لب بود او را
به هر جا عالمی گپ بود او را
میان ما گهی گر غلغلو بود
به شوخی از همه مایان جلو بود
دوازده پاس شد هر کس به جایی
بیفتاد و برفت آن آشنایی
یکی آن انقلاب آمد که مایان
یکی در شهر ماند یک در بیابان
بیابانی منی دهزاد بودم
ز کار دولتی آزاد بودم
بشد آن سالیان سخت بگذشت
گهی نیکو گهی بد بخت بگذشت
مجاهد آمد و من هم به کابل
پس این سالها رنج و تحمل
یکی روزی به پارک شهر دیدم
که نوراحمد همیگردد دویدم
گرفتم سخت من او را در آغوش
سلامی گفتمش اندر بنا گوش
ولی دیدم که او حال دگر داشت
مرا نشناخت و نی از من خبر داشت
بدو گفتم که ای اخگر کجایی
تو من را صنفی و بس آشنایی
لبش شیرین شد و حیران من شد
سکوت از هیکل ویران من شد
منش دوباره گفتم من فلانم
تو را دیدم بسی من شادمانم
ولی او حال دیگر داشت دیدم
زبان نا سخنور داشت دیدم
دریغا او نه آن شیرین زبان بود
نه او را شوخی و حرف و بیان بود
دمی حیران بسوی من همیدید
فقط با گفتگوی من همیدید
بگفتم کار و خدمت در کجایی
چرا سر گشته ای خامش چرایی
بگفتا من ضروری کار دارم
کمی کاری به یک بازار دارم
برفت از نزد من دل سرد گشتم
ازین حالت بسی دل درد گشتم
دلم بگرفت از چرخ زمانه
مرا هرگز نبودی این گمانه
که نوراحمد به این حالست حالا
نه اش خانه نه اش مالست حالا
جفای روزگارش خوار کرده
ورا از زنده گی بیزار کرده
درین حالت شنیدم از جهان رفت
دریغا اخگر شیرین بیان رفت
چنین باشد روال این زمانه
به گورستان شوی آخر روانه
خوشا آنانکه از این دار فانی
خطا کم کرده رفتن در جوانی
خداوندا به حق او همین کن
تو جایش را به فردوس برین کن
متاسفانه دران اوقات کامره ی نبود و عکسی ازو نداشتم ولی یادش در دلم نقش بسته و فراموش نمیشود






.png)



Comments