

الحاج محمد نسیم خان پروانه
بیوگرافی مرحوم الحاج محمد نسیمخان (پروانه) غوری الحاج محمد نسیمخان (پروانه) غوری، فرزند مرحوم الحاج سردار محمودخان غوری، از تبار سرافراز شنسبیان غور، در سال ۱۳۰۲ هجری شمسی در قریهٔ نیلیِ تیورهٔ غور، در دامان خانوادهای دیندار و اصیل، چشم به جهان گشود. نخستین مشعل دانایی را در مکتب رسمی عصر امانی در کابل افروخت و سپس در محضر پدر دانشمند خویش ـ که آن زمان نایبالحکومهٔ لوگر بودند ـ از اصول و فقه تا دیگر علوم متداوله بهرهها اندوخت و جان خویش را به نور معرفت آراست. از بهار جوا


شاعری که قاضی عادلی هم باشد
قاضی عبدالقدوس دانش عالم و قاضی بی بدیل چه خوش گفته است. شخصی دخترش را به صغارت به نکاح میدهد چون دختر بزرگ میشود تن به رضا نداده با این وصلت مخالفت همی کند موضوع را پا به محکمه می کشد و در آنزمان شخصی سلیم نام مجاهدی سرشناس و محترم که هر دو پا در راه جهاد از دست داده بود خیر اندیشی نموده قاضی صاحب را به حل این قضیه تاکید نموده که شعر ذیل جوابیست بر این در خواست : ای شهید زنده عالی تبار از جهاد با روس و ملحد یادگار تو که شخص عاقل و دانشوری از جهادت افتخار کشوری حیف باشد بر تو


غور در گذشته وآینده سید شکیب زیرک
غور در گذشته وآینده ولايت غور يعني قلب افغانستان بدون شك كوهستاني ترين ولايت از جمله ولايات كوهستاني افغانستان شمرده ميشود .در اين وادي كوهستاني زيباترين انواع گياهان ،سنگ ها ،معادن و... دريافت ميشود ،در اين خطه هنر پرور اشخاصي خبير وبصير پرورش يافته است كه نام شان در صدر تاريخ افغانستان وحتي كشور هاي بيشماري در جنوب شرقي آسيا آوازه به پا كرده است . از غور ونامش هزاران تصوير ميشود ارائه كرد ؛غور به حيث يك محيط حاصل خيز ،غور به حيث منطقة غني از آبهاي معدني وزير زم


یاد وارۀ مرحوم استاد مشعل غوری!
یاد وارۀ مرحوم استاد مشعل غوری! به همت والای مرکز علمی تحقیقی کهندیار و دانشکدۀ هنر های زیبا دانشگاه ولایت هرات به تاریخ 12/11/1393 محفل با شکوه یادوارۀ استاد توانا محمد سعید مشعل غوری به اشتراک عده ای کثیری از دانشمندان، هنرمندان، اساتید گرانمایه اعم از خواهران وبرادران در تالار دانشکدۀ مذکور تدویر یافت عده ای از مشترکین محترم پیرامون شخصیت علمی هنری و ادبی استاد مشعل توانا و چیره دست سخنرانی های جذاب و پر محتوا ارائه نمودند.استاد مشعل را یگانه کسی معرفی نمودند که به پیروی ا


کفش، استادغلامحیدر یگانه
کفش تشنج را میجود یک لنگه کفش کوچک و اعصابش درهممیشکند واهمه را پیادهراه خال، خال، خال... تبدارست حنا میچکد از ریش سرخ خرشید و یک لنگه کفش کوچک مثل غیظی تف شده بر صورت چارگوش کابل لنگه کفش کوچک با مگسها هفتوهشت کرد با مورچهها با هفت میلیارد آدمگیا ناطقهی سرک متورم شد از لکنت در هقهق زنگ مکتب در تقلای غریب کفش کوچک حیدر یگانه


شعر و دو تار در انگشتان یک مرد
شعر و دوتار، در زبان و انگشتان یک مرد منشی سید محمدپورِ حیران ـ که در میان خانواده و خویشاوندان ما به «عموی منشی» شهرت داشت ـ کاکای پدرم بود؛ مردی که حضورش، خود روایت بود. شاعری نغزسرا و ذوقمند که نهتنها با شعر میزیست، بلکه شعر در تار و پود جانش تنیده بود. او تمامی غزلیات حافظ را به مخمس درآورده بود؛ کاری که تنها از همت و ممارست عاشقی آگاه برمیآید. دوتار مینواخت و گاه، زیر لب، شعر را چنان زمزمه میکرد که گویی واژهها پیش از آنکه گفته شوند، زنده میشدند. قدی بلند، قامتی


.png)










































