top of page

شعر و دو تار در انگشتان یک مرد

Updated: Jan 19



شعر و دوتار، در زبان و انگشتان یک مرد


منشی سید محمدپورِ حیران ـ که در میان خانواده و خویشاوندان ما به «عموی منشی» شهرت داشت ـ کاکای پدرم بود؛ مردی که حضورش، خود روایت بود. شاعری نغزسرا و ذوق‌مند که نه‌تنها با شعر می‌زیست، بلکه شعر در تار و پود جانش تنیده بود. او تمامی غزلیات حافظ را به مخمس درآورده بود؛ کاری که تنها از همت و ممارست عاشقی آگاه برمی‌آید. دوتار می‌نواخت و گاه، زیر لب، شعر را چنان زمزمه می‌کرد که گویی واژه‌ها پیش از آن‌که گفته شوند، زنده می‌شدند.


قدی بلند، قامتی کشیده، سیمایی خوش‌چهره و آراسته داشت و سپیدی لباس و عمامه‌اش، با آن اندام رعنا، هماهنگی شگفت‌انگیزی می‌آفرید؛ گویی سپیدی، انتخابی آگاهانه برای زیستن بود. شیفته‌ی اسب بود و نجابت این حیوان، با منش او نسبتی دیرینه داشت.


تمام عادات و رفتارهایش ـ از نشستن و غذا خوردن گرفته تا طرز سخن گفتن و معاشرت ـ رنگی از یگانگی داشت. هیچ حرکتی در او تقلیدی نبود؛ همه‌چیز اصیل، سنجیده و برخاسته از سلوک درونی‌اش بود.


از شگفت‌ترین ویژگی‌های او، حافظه و اشرافی خارق‌العاده بر نسب و تبار آدمیان بود. کافی بود کسی که هرگز ندیده بود، نام خود و پدرش را بر زبان آورد؛ او بی‌درنگ نام نیاکانش را تا نسل‌های دور بازمی‌گفت. این ادعایی ساده یا اغراق‌آمیز نیست؛ بسیاری از خویشان ما خود شاهد و گواه این امر بوده‌اند.


از نخستین خاطرات کودکی‌ام، تصویر او همواره با نوشتن، کتاب و شعر گره خورده است. مردی نبود دل‌بسته‌ی مادیات؛ تعلقی به مال دنیا نداشت و زیستنش، گواه بی‌اعتنایی‌اش به زخارف فانی بود. گویا جهان را برای معنا می‌خواست، نه برای مالکیت.


از او آثاری به‌جا مانده که اکنون نزد عزیزان و ارجمندانش محفوظ است. اگر توفیق یابم و بتوانم بخشی از آن یادگارها را به دست آورم، بی‌گمان با شما نیز در میان خواهم گذاشت؛ چرا که چنین گوهرهایی، شایسته‌ی پنهان ماندن نیستند.


روحش شاد باد و یاد و خاطره‌اش جاودان.


پی‌نوشت:


تنها عکسی که از ایشان به دستم رسید، با یاری هوش مصنوعی بازسازی و روشن شده است. این تصویر، به گواه حافظه‌ی من که ایشان را در زمان حیات‌شان از نزدیک دیده‌ام، بسیار به اصل چهره‌شان نزدیک است.


 
 
 

Comments


bottom of page