

شعری از فرید رمزی بدخشی
فرید رمزی بدخشی میشگوفم باغ-باغ، از عطرِ یاسِ خندهات با شراب و شعر میماند، خواصِ خندهات از خدا، از خانواده، از خودت پُت میکنی گریههایت را همیشه در لباسِ خندهات مثلِ تو زیبا نمیآید به چشمم دلبری شوک دیده چشمهایم، از تماسِ خندهات از مترسکها چه میترسی؟ دَرَو کن بیخیال گندمِ سبزِ خیالم را به داسِ خندهات عشق، نامِ دیگری از نامهایت بودهاست یا غزل؛ چیزی شبیه «اقتباسِ خندهات» از لبت، شیرینترین گلواژهها را میمکم پارسی را پاس میدارم، به پاسِ خندهات


شعری از جهانگیر ضمیری
جهانگیر ضمیری پا اگر یک-دو قدم، پیشتر از سر باشد مثلِ این است که سرقافلهمان، خر باشد تا خَمِ کوچهیِ تسلیم، ترا خواهد بُرد هر سرافگنده که در قافله، رهبر باشد رشک بردن به خدا، صاعقه در خود زدن است خرمنِ سوخته، با خاک برابر باشد دختِ این شهر که با ناله، نَفَس میشکند دلبهدریازده، در سایهیِ خنجر باشد مشترک بودنِ خون در رگِ ما کافی نیست درد باید که در اندیشه، شناور باشد تلخ، در خلوتِ اندوهِ خودت میخندی زخمِ ناسور، چون از تیغِ برادر باشد چرخ در چشمِ قفسباف بزن، بال بکش کاش


شعری از طهماسبی خراسانی
ضجه های ناموزون سوگ نامه یی عشق است نامه ی بلندرود چادر سپید ماه؛ سینه ی سیاه دود روح خاکیِ شبنم؛نیلی رُخ طوبی کوچه های درد افگن؛شانه های درد آلود می کشد به دوش خویش چوب و آتش و فولاد مادری که داغون است،مادری شبیه عود پیش چشم خارک ها،گُل به خاک می افتد می خورد زمین آری!شاخه یی که دستش بود!! برگ سرنوشت کوه،پاره های دست خار شاخه یی که بغضش را می خورد؛ولی تکرار کوه مثل خویشتن سنگین،آتش درونش را چاه می کَنَد،اما ... ، ! در چنین سکوت داغ، از ورای گیر و دار ناگهان شبی در باد؛نور می


شعری از مزدامهرگان
مزدا مهرگان بغل بگیر مرا و به من بگو که برایم چه از تمام جهان، جز تنانگیِ تو مانده؟ و ناامیدی زخمم، چرا در آورد از پا؟ که امنی بغلت مانده، شانگی تو مانده! بکش نفس که به رگهای من دمی... بدمی... جان که خون گرمی و در انجماد من تو نجاتی میان این نوسان کوه ـ شانهام! تو ثباتی! به قبلهام چه ضرورت؟ که نورِ روح و روان و ـ خدای جانِ منی تو که در تمام جهاتی! به یمن بودنِ تو من؛ شک رسیده به ایمان! به لطف شانهی امنت، شکسته بغض گلویم به یمن سینهی تو قفلِ حرفهای مگویم... که جان من ه


شعری از نوین نورالعین
نوین نورالعین دو جویِ شیر، دو پایت... بهشت پس اینجاست؟ که رویِ بسترت افتاده است، بیکموکاست! دو جویبارِ عسل نیست، چشمهایِ خودت دو بار شیطنتِ پاکِ دستهایِ خداست! و خندههایِ تو، هفتاد و چند حورِ سپید که ریختند برهنه، به رویِ چشمم... راست! برون کنید مرا دستهای تان، «ایلا»! بهشتِ کوچکِ من، چشمهایِ «نازیلا»ست بهشتِ کوچکِ من، رویِ تختخوابش گفت: که سیبهایِ تنش، خالی از فریب و ریاست...


شعری از تانیاعاکفی
و .... وقتی پستان هایم را گلدوزی لبانت ساختی تصاویرِ وحشتناک از قبله به نماز بلند شدند خدا ترسید دستانت این گلدسته های کلسیا زنگ خطرِ بکارت دریدهها را نواخته بود و دریای خروشان ستاره ها را قورت کرد به کابل خانهی چشمت دلم تنهاست، زیباتر بشینم پهلویت یک گوشهی تا جاست، زیبا تر به شهر تان همه تب کرده اند نامم نمی بردی دمای عشق ما از نبض ها بالاست، زیباتر تو با گیتار می خوانی “ ایراس میس” زیر پای ما و تانگوی نگاه ام رقص شهر آراست، زیباتر تمام لحظه های “راه شیری “ را بدزدم من ب


.png)










































