

شعری از تکتم حسینی
تکتم حسینی گرچه دَورِ خانهام صدها نگهبان داشتم باز با غم، رفت و آمدهای پنهان داشتم گرچه تنها حربهام اشک است حالا، یک زمان در نگاهم جنگجوهای فراوان داشتم از همان روزی که آدم، سیب را از من گرفت پا به پایش در دلِ تاریخ، جریان داشتم عشق با من بود، لیلاوار یا سودابهوار خوب و بد، اما به احساسِ خود ایمان داشتم داستانم هفتخوانِ رستمِ دستان نشد من ولی اندازهیِ سهمِ خودم، «خوان» داشتم باز هم دلخوش به این بودم که بادی میوزد قدرِ موهایم اگر روزِ پریشان داشتم... خوب شد ای شانهیِ


شعری از شبگیر پولادین
شبگیر پولادیان خروشِ نالهیِ خاموش را، ترانه کجاست؟ جهانِ پویشِ فریاد را، کرانه کجاست؟ شکوهِ شورِ پریدن، درین کرانه نماند پرنده مُرد، پرش سوخت... آشیانه کجاست؟ بهغیرِ پوچیِ لفظ و طنینِ قافیه نیست ترانهسازترین شعرِ عاشقانه کجاست؟ هزار تارِ تعهد، بریده دستِ زمان بگو که رشتهیِ پیوندِ جاودانه کجاست؟ بهار آمد و نور آمد، ای فسردهدرخت! ترا به شوقِ شکفتن، یکی جوانه کجاست؟ سقوطِ صخره و ژرفایِ دره را مانم غرورِ بالِ عقاب و عروجِ لانه کجاست؟ چو آبگیر، اسیرم درین کرانهیِ تنگ بگو که


شعری از صور اسرافیل
از همانجا شروع میکنم— جایی که نامت هنوز بر لبم میلرزد، مثل جرعهای نیمهنوشیده میانِ خواستن و پرهیز، که نه رها میشود نه تمام. گويي در من شب آرام پیش میرود، بیرد بیصدا، و ناگهان در تاریکیِ تنم خطی از یاد روشن میشود— شايد چیزی بیاجازه جای خود را در من بلد است. گناهانم پنهان نماندهاند— تا خوردهاند در کشوی بستهای از دل، که هر از گاه بیدلیل بویشان در فضا میپیچد، مثل پیراهنی که نباید اما بر تن نشسته است. خاطرهها تکرار نمی شوند، از پوست عبور میکنند— چون نوری از رخنه


شعری از رئوف دلفی
ﺍﺯ ﺟﺎ ﻟﺒﺎﺳﯽ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻋﮑﺲ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻧﺖ ﺑﻪ ﻧﺖ ﺍﺯ ﺷﯿﺸﻪﻫﺎ ﺁﻫﻨﮓِ ﺭﻋﺪ ﺭﻭﺯِ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺩﻭﺭﻩﮔﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻣﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺳﮓ ﻟﺮﺯﻫﺎﯼ ﺩﯼ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺩُﻡ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ من ﺑﺎﻏﺒﺎﻥﻫﺎ ﺭﺍ ﻫﺮﺱ ﮐﺮﺩﻡ، ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﻨﻘﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﮐﺮﮐﺲ میکند ﺗﻘﻮﯾﻢ ﻣﻦ ﺍﻋﺪﺍﺩ ﺍﺑﺠﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺟﺪﺍﺩﻡ ﺳﭙﺮﺩ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﻧﻘﺮﺍﺿﺶ ﺭﺍ ﻣﺸﺨﺺ میکند ﺍﺑﺮﯼ ﺗﺮﯾﻦ ﺑﺎﻧﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮِ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﺑﻌﺪﯼ ﺟﺪﺍﺳﺖ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺷﻌﺮﯼ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺯﻣﯿﻦ ﺟﺒﺮﯼﺗﺮﯾﻦ ﺳﯿﺎﺭﻩﯼ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﺳﺖ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻣﻦ ﺳﺎﮐﺖﺗﺮﯾﻦ ﺩﺭ


زندگی نامه الحاج سیدمحمدرفیق نادم
زندگینامه الحاج سیدمحمدرفیق نادم سیدمحمدرفیق نادم در سال ۱۳۲۱ هـ.ش در خانوادهای متدیّن، اهل فضل و هنر، و در خاندانی سرشار از ذوق شعر، نویسندگی و عرفان دیده به جهان گشود. وی در آوان کودکی، همچون سایر اطفال، آموزش خویش را در مکتبهای خانگی آغاز نمود و تا آن زمان که به فراگیری زبان عربی توفیق یافت، نزد ملای مسجد و نیز کاکای مرحوم خویش، سیدغیاثالدین، به تحصیل علم و تمرین خوشنویسی پرداخت. سپس به مدرسه عالیقدر استاد فرزانه، مولوی سیدفقیرشاه آغا، بهصورت لیلیه شامل گردید. در آن


نایل لاجوردین شهری
نایل لاجوردینشهری در هر قفس، تخیّلِ فریاد ممکن است یعنی خیالِ بودنِ آزاد ممکن است تردید نیست اینکه شکستی تو بال و پر پرواز در تفکرِ آزاد ممکن است تقریرِ هر پرنده چو یک لکهیِ درشت بر دامنِ تهاجمِ صیاد ممکن است افتادن و شکستن و مردن به باغِ گل هر لحظه از تطاولِ این باد ممکن است اینجا، به عمقِ مَجمرِ آزادیِ بیان گفتارِ مفت و شکوه ز افراد ممکن است


.png)










































